محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2978

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وى آتش افروخته بود و او خون از خويش مىشست به دو گفتند : « بيا ، امير ترا مىخواهد . » گفت : « براى من قرارى نهيد . » گفتند : « اختيار اين كار را نداريم . » گويد : پس با آنها برفت تا پيش ابن زياد رسيد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند . آنگاه به دو گفت : « هى ، هى ! اى پسر زن ول - در روايت ديگر هست كه گفت : اى پسر فلان - آمده بودى قدرت مرا بگيرى ؟ » آنگاه بگفت تا گردنش را زدند . هلال بن يساف گويد : ابن زياد گفته بود از واقصه تا راه شام و تا راه بصره را ببندند و نگذارند كسى بيايد و كسى برود . حسين بيامد و از چيزى خبر نداشت تا بدويان را ديد و از آنها پرسش كرد كه گفتند : « نه ، به خدا چيزى نمىدانيم جز اينكه نمىتوانيم داخل يا خارج شويم . » گويد : پس به طرف راه شام روان شد ، به طرف يزيد ، اما در كربلا سواران به او رسيدند كه فرود آمد و به خدا و اسلام قسمشان داد . » گويد : ابن زياد عمر بن سعد و شمر بن ذى الجوشن و حصين بن نمير را سوى وى فرستاده بود ، حسين به خدا و اسلام قسمشان داد كه او را پيش امير مؤمنان ببرند كه دست در دست وى نهد . » گفتند : « نه ، بايد تسليم ابن زياد شوى . » گويد : از جمله كسانى كه سوى حسين فرستاده بود ، حر بن يزيد حنظلى نهشلى بود كه سرگروهى سوار بود و چون سخنان حسين را بشنيد گفت : « چرا گفته اينان را نمىپذيريد ؟ به خدا اگر ترك و ديلم چنين مىخواستند ، روا نبود كه نپذيريد ، » اما نپذيرفتند مگر آنكه تسليم ابن زياد شود . گويد : پس حر سر اسب خويش را بگردانيد و سوى حسين و ياران وى رفت كه پنداشتند ، آمده با آنها جنگ كند و چون نزديك آنها رسيد ، سپر خويش را وارونه